کودکانی با طعم نارنجی.....
سلااااام تو دفتر یک مدرسه غیر انتفاعی نشسته بودم و چشمم همه جای دفتر می چرخید دفتر کوچکی که به زیبایی آراسته شده بود... تو افکار خودم بودم که مامان یک دانش آموز وارد دفتر شد.... طاهر مامان دانش آموز در شان ورود به یک مدرسه نبود و یعنی حجابش درست و در خور یک ایرانی نبود.... مامان مستقیم رفت به کنار میز مدیر و با یک سلام معمولی خانم مدیر رو متوجه خودش کرد خانم مدیر به احترامش بلند شد و سلام کرد و تقاضا کرد بنشیند.... مامان دانش آموز با توپ پر شروع کرد به صحبت کردن که ... دختر من از معلمش می ترسه... خانم مدیر:چرا؟ مامان :از چشمای خانومشون.... خانم مدیر با تعجب به مامان نگاه کرد و مامان ادامه داد وقتی داره درس می پرسه به بچه من نگاه نکنه.... خانم مدیر گفت ولی همکارمون خیییییلی مهربونن و مامان ادامه داد :بله مهربونن اما چشماش جالب نیست...یعنی خوشگل نیست... من از رو صندلی بلند شدم...
ادامه مطلب