کودکانی با طعم نارنجی.....

خرید بک لینک
سلااااام

تو دفتر یک مدرسه غیر انتفاعی نشسته بودم و چشمم همه جای دفتر می چرخید

دفتر کوچکی که به زیبایی آراسته شده بود...

تو افکار خودم بودم که مامان یک دانش آموز وارد دفتر شد....

طاهر مامان دانش آموز در شان ورود به یک مدرسه نبود و یعنی حجابش درست و در خور

یک ایرانی نبود....

مامان مستقیم رفت به کنار میز مدیر و با یک سلام معمولی خانم مدیر رو متوجه خودش کرد

خانم مدیر به احترامش بلند شد و سلام کرد و تقاضا کرد بنشیند....

مامان دانش آموز با توپ پر شروع کرد به صحبت کردن که ...

دختر من از معلمش می ترسه...

خانم مدیر:چرا؟

مامان :از چشمای خانومشون....

خانم مدیر با تعجب به مامان نگاه کرد و مامان ادامه داد وقتی داره درس می پرسه به

بچه من نگاه نکنه....

خانم مدیر گفت ولی همکارمون خیییییلی مهربونن و مامان ادامه داد :بله مهربونن اما چشماش

جالب نیست...یعنی خوشگل نیست...

من از رو صندلی بلند شدم و به بیرون دفتر رفتم چون نمی تونستم جواب بدم گفتم بیشتر

حرص نخورم....

خلاصه بعد از چند دقیقه مامان دانش آموز رفت و من دوباره رفتم تو دفتر با ورودم گفتم

عجب مامانی بود....

مدیر مدرسه گفت ما از این مامانا زیاد داریم و شروع کرد به حرف زدن

گفت مامامانی داریم که مدام زنگ می زنه که به سارینا جون بگین آب بخوره....

یا مامانی که از صبح تا ظهر کلی خوراکی های جور وا جور برای دختر کلاس ششمی

خودش می ذاره و مامانی که......

این مامان دیگه آخر مامانا بود زنگ می زنه و می گه لطفا به ادلیا جون بگین بره wc

با گفتن این حرف کلی خندم گرفت و مدیر غیر انتفاعی هم در اوج ناراحتی خندید...

ما مامانایی داریم که کودکان خود را با دشمنی بزرگ می کنن

بچه ها رو اجازه هیچ تجربه زندگی رو نمی دن و اونا رو میخوان با طعم تلخ نازک نارنجی

بزرگ کنن....

مامانای فردای ما چطورین....


موضوعات مرتبط: دل تنگی ها،خاطرات
برچسبها: کلاس اولی کلاس اولی ...

ما را در سایت کلاس اولی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 0:34

صفحه بندی