
دیشب با خواهرزاده عزیزم حلما و خواهر جون مهربونم رفتیم خرید عیید....
برای حلما وروجک....خواهرم با وسواس خاصی برای این وروجکش لباس انتخاب می کنه....
من هم با حوصله نشستم رو صندلی و به دوروبرم نگاه می کردم....
نشستن رو اون صندلی بهانه ای بود تا من مدتی از دنیایی که بزرگم توش دور بشم و
به اعماق وجودم سفر کنم...یک لحظه خودم شدم...هر فسقلی که از کنارم رد می شد
یک چشمک ...یک خنده و در آخرم یک نوازش...چقدر لذت می بردم.....
این لذت به قدری بود که الان وقت نوشتنم از یاداوری این لحظات
شور دوست داشتن تو وجودم میاد....
یه دعوای دوست داشتنی بین یک مادر و کوچولوی شش ساله هم شد...
مامان برای فسقلش لباس زرشکی انتخاب کرده بود....اما دختر کوچولو گریه می کرد
من صورتی می خوام....مامانش می گفت:صورتی چیه....تو زود کثیف می کنی...
دختر پا می کوبید...صورتی...مامان داد می زد زرشکی...خلاصه زرشکی پیروز شد....
خوب مامان مهربون مگه نمی دونی عشق دخترا صورتیه....نه زرشکی....
اما دیشب تو فروشگاه لباس فروشی هم اتفاقایی می افتاد که قلبم به درد اومد.....
پدری وارد مغازه شد....معلوم بود کارگر زحمت کش و مهربونیه....
برا پسر خوشگلش شلوار لی می خواست...قیمت گفته شد...یه نگاهی کرد....
ورفت....نگاهش قلب منو درد آورد....
کاش می تونستم همون جا کاری کنم....
چرا من نمی تونم هیچ کاری کنم...
ما را در سایت کلاس اولی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 4